حسن ابراهيم حسن ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
54
تاريخ الإسلام ( تاريخ سياسى اسلام ) ( فارسى )
روايت طبرى بگفته طبرى وقتى ابرهه در مغمس فرود آمد يكى از كسان خود را با گروهى فرستاد كه تا نزديك مكه رفتند و اموال مكيان را بيغما بردند ، در آن ميانه دويست شتر از عبد المطلب بود كه در آن هنگام سمت رياست قريش را داشت مردم قريش و كنانه و قبايل ديگر كه در منطقه حرم بودند مىخواستند با كسان ابرهه جنگ كنند ولى متوجه شدند كه تاب مقاومت با سپاه او ندارند . پس از آن ابرهه مردى را حناطه نام به مكه فرستاد و به دو گفت : پيشواى اين شهر را بجوى و باوى بگو كه شاه ميگويد من براى جنگ شما نيامدهام بلكه ميخواهم كعبه را ويران كنم و اگر از در ستيز درنيائيد بخونريزى نياز ندارم و اگر پيشواى آنها سر پيكار ندارد او را پيش من آر . وقتى حناطه به مكه درآمد و از پيشواى قريش پرسيد گفتند پيشواى ما عبد المطلب پسر هاشم است . حناطه بنزد عبد المطلب رفت و پيغام ابرهه را بگفت . عبد المطلب گفت : ما مايل بجنگ نيستيم و طاقت ستيز نداريم . اين خانه خدا و خانه ابراهيم خليل است . حناطه گفت بنا بر اين بنزد ابرهه بيا زيرا فرمان داده كه ترا بنزد او ببرم . عبد المطلب باتفاق بعضى از فرزندان خويش بهمراه حناطه بلشكرگاه ابرهه رفت و بحضور او رسيد بوسيلهء مترجم گفت حاجت من اينست كه دويست شترم را بازپس دهند . ابرهه جواب داد : من وقتى ترا ديدم احترامت در دلم راه يافت و چون سخن گفتى در نظرم خوار شدى آيا درباره دويست شتر خود سخن ميگويى و از خانهاى كه زيارتگاه تو و پدران تو است و من براى ويران كردن آن آمدهام چشم ميپوشى . عبد المطلب گفت : من صاحب شترانم ، خانه نيز صاحبى دارد كه آن را حمايت مى - كند . پس از آن بابرهه پيشنهاد كرد كه يك سوم اموال تهامه را بگيرد و از ويران كردن خانه چشم بپوشد . ابرهه اين پيشنهاد را نپذيرفت . عبد المطلب از پيش او بيرون شد و با